هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

آخ جون مهمون

 ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪﻭﻗﺖ ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ اﻳﻨﺎ اﻭﻣﺪﻥ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ.ﺩاﺩاﺵ ﺣﺴﻴﻦ ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﺎﻟﻪ ﻟﻴﻼ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ.ﺗﻮ ﻫﻢ ﺗﺎ ﺗﻮﻧﺴﺘﻲ اﺯ ﺳﺮﻭﻛﻮﻝ ﺩاﺩاﺵ ﺭﻓﺘﻲ ﺑﺎﻻ.اﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺭاﻛﺶ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺳﺖ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﺮﺩ.ﺭﻭﺯ ﺁﺧﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎﻣﻮﻥ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻦ ﺑﺮﻡ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ ﺩز و ﺗﺎ ﻋﺼﺮ اﻭﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﻛﻴﻒ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻱ و اﺯ ﺭﻭﻱ ﭘﺎﻱ ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ ﺗﻜﻮﻥ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩﻱ .اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺁﺏ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﺗﻮﻱ ﺭاﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮاﺑﺖ ﺑﺮﺩ و ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮاﺑﻴﺪﻱ ﻋﺰﻳﺰﺩﻟﻢ. ﺭاﺳﺘﻲ ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻼﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﮕﻴﺮﺕ ﺭﻭ ﺑﻴﺎﺭﻡ ﻭاﺳﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺷﻮﺭﺗﺎﺕ ﺭﻭ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮﻱ ﺳﺮﺕ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﺎﻧﻤﻚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻱ ﺩﺧﺘﺮﻗﺸﻨﮕﻢ       ...
1 مهر 1393

عروسی رفتن دخملی

چند وقت بعد از ماه رمضان واسه عروسی یکی از فامیل های بابا که البته من خیلی خوب نمیشناسمشون عروسی دعوت بودیم.قربونت برم که چقدر با آجی نرگس رقصیدی عزیزدلم.عکسایی رو هم که گرفتم چون خیلی قشنگ اومدن همه رو میذارم.         فدای اون خندت برم مامان جون.چقدر خوشحالی عزیزکم     ...
1 مهر 1393

مروارید شانزدهم

سلام دختر زرنگ من.قربونت برم که اینقدر واسه دندون درآوردن عجله داری عزیزم.مروارید شانزدهم هم یک ماه بعد از مروارید پانزدهمی یعنی 6 شهریور متولد شد.مبارک باشی دختر قشنگم.دکتر میگه واسه دندونای آسیاب بزرگ تا 3 سالگی وقت داری اما من بعید میدونم تا اون موقع صبر کنی.احتمالا همین زودیا اون دوتای دیگه رو هم درمیاری خوشگل مامان.         ...
7 شهريور 1393

سفر به اهواز و زیارت قبولی

ﺳﻼﻡ ﻫﺴﺘﻲ ﺟﻮﻧﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺸﻨﮕﻢ.ﺑﻌﺪاﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺭﻓﺘﻴﻢ اﻫﻮاﺯ. ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ اﻳﻨﺎ و ﺧﺎﻟﻪ ﺯﻳﻨﺐ اﻳﻨﺎ اﺯ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ.ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻗﺒﻮﻟﻲ و ﻛﻠﻲ ﻫﻢ ﺳﻮﻏﺎﺗﻲ ﮔﻴﺮ ﺩﺧﻤﻞ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ اﻭﻣﺪ.ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ و ﺑﺎﺑﺎﺣﺠﻲ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﻪ.اﻫﻮاﺯ ﻛﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﭘﺎﺭﻙ و ﻛﻠﻲ ﺩﺧﻤﻠﻲ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﺮﺩ.ﻳﻪ ﭼﻴﺰﺟﺎﻟﺐ ﻫﻢ ﺗﻮﻱ ﭘﺎﺭﻙ ﺑﻮﺩ.اﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻗﺎﺭﭼﻴﻪ ﻛﻪ ﻋﻜﺴﺶ ﺭﻭ ﮔﺬاﺷﺘﻢ.ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺶ ﺩاﺷﺘﻲ و ﺣﺎﺿﺮ  ﻧﺒﻮﺩﻱ ﺑﻴﺎﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﻗﺮﺑﻮﻥ اﻭﻥ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺖ ﺑﺮﻡ ﻋﺰﻳﺰﺩﻟﻢ.              ...
23 مرداد 1393

آب بازی خونه بابابزرگ

سلام فرشته کوچولوی من عزیزدلم مهربونم.خیلی دووووووووووسسسسسسستتتت داااااااارررررممممم چند روز بعد از ماه رمضان بابابزرگ اینا رفتن مسافرت و ما رفتیم خونشون موندیم تا برگردن.توی این چند روز حسابی واسه خودت شیطونی کردی و تا دلت میخواست آب بازی.منم کلی عکس ازت گرفت . ازبس دوستشون دارم دلم نمیاد ازشون حذف کنم واسه همین همه رو میذارم واست نفسم.                         اینجا تازه از حموم اومدیم و تو روسری مامان بزرگ رو زدی سرت نازنینم اینم یه نمونه از خرابکاری های هستی خانم ...
23 مرداد 1393

واکسن هیجده ماهگی

سلام مهربون دخترم.بالاخره نوبت واکسن یکسال و نیمگی هستی جونم شد.4 مرداد ماه نوبت واکسنت بود عزیزم اما به خاطر اینکه سرما خورده بودی و تب داشتی نبردمت بهداشت گذاشتم حالت بهتر بشه و تحمل این مرحله سخت رو داشته باشی.چون شنیده بودم این واکس آخریه خیلی اذیت میکنه و حسابی استرس گرفته بودم .تا اینکه بعد از 10 روز تأخیر 14 مرداد بردمت بهداشت .وقتی رسیدیم اونجا داشتن واکسن یه بچه ای رو میزدن همینکه صدای گریه بچه رو شنیدی پا گذاشتی به فرار.حالا من بدو هستی بدو.با دردسر گرفتمت بغلم و بردم کمی چرخوندمت و بعد بردمت توی اتاق واکسن.محکم چسبیده بودی توی بغلم و حاضر نمیشدی حتی بشینی رو صندلی.خلاصه با هر بدبختی بود واکسن رو زدی.بمیرم برات گه چجوری گریه میکردی...
23 مرداد 1393

مروارید پانزدهم

سلام هستی جونم قربونت برم که داری روز به روز بزرگ تر و عاقل تر میشی عزیزدلم.ممنونم خدا جوووووووون اما بریم سراغ مرواریدای خوشگل دخترم.بالاخره بعد از کلی بی قراری و تب آزار و اذیت مروارید پانزدهم 10 مرداد ماه توی دهن دخترم متولد شد مبارک باشه نفسم قشنگم مهربونم ...
23 مرداد 1393

ماه رمضان و شب های قدر۹۳

سلام دختر ناز و مهربونم امسال ماه رمضان دومی بود که تو در کنارمون بودی قشنگ ترینم.امسال دیگه مامان هم باید روزه میگرفت و تو هم قربونت برم انگار میفهمیدی که مامان روزه است و خوردنی هات رو بهش تعارف نمیکردی. تنظیم خواب تو هم حسابی بهم خورده بود و تا نصف شب بیدار میموندی و تا دلت میخواست شیطونی میکردی. شب 19 ماه رمضان با زن عمو و آجی مریم رفتیم مسجد اما هوا خیلی گرم بود و تا نصف جوشن کبیر موندیم اما به خاطر تو برگشتیم خونه و بقیه مراسم رو از تلویزیون نگاه کردم.شب 21 هم که مامان بزرگ اینا احیا داشتن و رفتیم اونجا و تو تا صبح بیدار بودی و بعد از خوردن سحری خوابیدی. شب های ماه رمضون تفریح ما شده بود رفتن به فروشگاه خانه و کاشانه.یه بار همر...
23 مرداد 1393

ﻫﻴﺠﺪﻩ ﻣﺎﻫﮕﻴﻪ ﻫﺴﺘﻲ ﺟﻮﻧﻢ

ﺳﻼﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺸﻨﮓ  ﻣﻦ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻋﺴﻠﻢ ﻧﻔﺴﻢ ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺧﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻠﻴﻴﻴﻴﻴﻲ ﻋﺎﺷﻘﺗﻢ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻫﺴﺘﻲ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺎ ﻳﻜﺴﺎﻝ و ﻧﻴﻤﻪ ﺷﺪ.ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﻳﺰ ﻣﺎﻣﺎﻥ. ﻫﺴﺗﻲ ﻫﻴﺠﺪﻩ ﻣﺎﻫﻪ ﻳﺎﺯﺩﻩ ﻛﻴﻠﻮ ﻭﺯﻧﺸﻪ و ﻫﺸﺘﺎﺩ و ﺷﺶ ﺳﺎﻧﺖ ﻗﺪﺵ. ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺩاﺭﻩ و راﻩ ﻣﻴﺮﻩ اﺯ ﭘﻠﻪ ﺑالا ﻣﻴﺮﻩ و اﮔﻪ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﻦ ﭘﺎﻳﻴﻦ هم ﻣﻴﺎﺩ ﻛﻠﻲ ﺧﺎﺭﺟﻲ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻛﻪ ﻓﻘﻄ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﻣﻴﻔﻬﻤﻪ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻲﭼﻲ ﻣﻴﮕﻪ و ﭼﻲ ﻣﻴﺨﻮاﺩ ﺑﺎ اﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻱ ﻫﺎﺵ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﻜﻨﻪ اﺯ ﭘﺎﺯﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺗﻮﭖ ﺗﺎ خوﻧﻪ ﺳﺎﺯﻱ ﻭﻋﺮﻭﺳﻚ ﺑﺎﺯﻱ.پازل رو خیلی دوست داری.اﺳﺘﺎﺩ ﺧﻨﮓ ﺯﺩﻥ و ﺑﻬﻢ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﻛﺎﺑﻴﻨﺖ ﻫﺎﻱ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺳﺖ. اﻣﺎ ﻛﺎﺭاﻱ ﺧﻮﺏ ﻫﻢ ﺑﻠﺪﻩ اﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ ﻧﻔﺴﻢ.ﻣﺜﻼ ﺑﺎ ﺟﺎﺭﻭ ﺩﺳﺘﻲ ﺟﺎﺭﻭ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻛﻤﻚ ﻣﺎ ﺳﻔﺮه پهن و ﺟﻤﻊ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺳﻔﺮﻩ ﭘﺎﻙ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ ﺩﺳﺘﺶ و ...
15 تير 1393